شک به بارداری
عزیزم سلام
اول از همه اینو بگم ما به خاطر کار بابایی از شهر خودمون به زاهدان اومدیم عید سال 90 را تصمیم گرفتیم به یکی از شهرهای این استان سفر کنیم دومین روز عید رفتیم چابهار روز اول خیلی بهمون خوش گذش اما از روز دوم به بعداصلا حال نداشتم بلاخره بعد چهار روز اومدیم خونه بازم حالم بد بود اولش فکر کردیم به خاطر تغییر آب و هواست ولی بعدا .......................................................
به بابا جون زنگ زدم و ازش خواستم اومدنی برام بیبی چک بخره همین که خونه رسید فورا چک کردم دیدم بلللللللللللللللللللللللللله داد زدم و به بابایی خبر دادم خوشحال شد
ولی من هنوز مطمئن نبودمتصمیم گرفتم برم آزمایشگاه .
دهم فروردین رفتم آزمایشگاه دانش و آزمایش خون دادم قرار شد عصر ساعت هفت جوابشو بدن چون سر کار بودم نمیتونستم برم برا همین تلفن کردم و ازشون خواهش کردم تا جواب و برام بخونن خانمی که پشت خط بود گفت تبریک میگم مثبته .
سر جام میخکوب شده بودم نمیدونستم چیکارباید بکنم شوکه شده بودم تا اینکه دیدم دارم با صدای بلند های های گریه میکنم بچه ها دورم جمع شدن و تا فهمیدن جریان چیه بهم تبریک گفتن بعد اینکه آروم شدم به بابایی زنگ زدم و این خبر را بهش دادم ولی نمیدونم چرا گریه میکردم از یه طرف خوشحال بودم و از طرف دیگه نگران .نگران اینکه نتونم از پس این مسئولیت بزرگ بربیام .
شب که بابایی اومد دنبالم دیدم خوشحاله ولی من از نگرانی هام براش گفتم و او در کمال خونسردی گفت اول خدا بعد هم خودم کمکت میکنم همین که اینو گفت دلم قرص شد که دیگه تنها نیستم .
الان خیلی خوشحالم و از خدا به خاطر این لطفش ممنونم

شک به بارداری
